|
متنی که می خونید دردو دل همسایه می باشد که به مشامم عجیب و دردآور و عمیق بود. همیشه وقتی صحبت از نقاشی کودک می شه من یه کاغذ میاد تو ذهنم که یه خونه و چند تا آدم و چند تا گل با مداد رنگی نقاشی شدن. مسکن یه دونه از بزرگترین احتیاجات و خواسته های انسان است. یه آدم همیشه یه مکان باید داشته باشه. حیوونات هستن که تازه بعضی هایشون همیشه در حرکتن. معمولا از هر چند نقاشی ای که بچه ها ی شش یا هفت ساله می کشن، محاله توی یه دونشون یه خونه نباشه. ولی نمی دونم چرا مدتیه دخترم توی نقاشی هاش خونه نیست. خیلی استعداد داره ولی خونه نمی کشه. نقاشی بزرگ تر ها معمولا با قصد یا ،از تفکر کشیده می شه. اما پشت نقاشی کودک معمولا هیچ تفکر خاصی نیست. همین موضوع برام جالب بود چون دخترم از یه سال پیش که شنیده ما تو خونه ی یه نفر دیگه زندگی می کنیم و ما هیچ خونه ای از خودمون نداریم دیگه خونه نمی کشه ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 19:16 توسط ایوب |
برای خلع يد از برده داران به ميدان بياييد + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 15:26 توسط ایوب |
۱۱ اردیبهشت اول ماه مه را به خیابان ها می آییم و ابتدایی ترین حقوق انسانی خود را مطالبه می کنیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 13:7 توسط ایوب |
بدان ای دوست در این دنیااگر رنج، غم ودرد ها فزون تر از خوشی باشد چه باید کرد؟ چه باید کرد به جز از انقلاب سرخ و قهر آمیز! چه راه و چاه برما، باقی است دیگر؟ چه کاری بهتر از این، انقلاب برما مفید و سودمند باشد و خواهد بود. + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 10:21 توسط ایوب |
چرا در حرکتم بی آنکه خواهم؟
چرا ناتوانم آرام گیرم؟ + نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388 11:43 توسط ایوب |
سین هفتم
سیب سرخی ست حسرتا که مرا نصیب از این سفره ی سنت سروری نیست. شرابی مرد افکن در جام هواست شگفتا که مرا بدین مستی شوری نیست. سبوی سبزه پوش در قاب پنجره ــــــ آه چنان دورم که گویی جز نقش بی جانی نیست. و کلامی مهربان در نخستین دیدار بامدادی ــــــ فغان که در پس پاسخ و لبخند دل خندانی نیست. بهاری دیگر آمده است آری اما برای آن زمستان ها که گذشت نامی نیست نامی نیست. + نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387 12:30 توسط ایوب |
تقدیم به فریاد انسانیت (رفیق باسط) از معجزه چه می دانی؟ خلاصه ی تصمیم گیری از چند گزینه تصمیمی سراسر ساخته ی شرایطی مدافع ارث و جهل گذشته ای همه در زندان تعصبی چشم هایت در قفا ، روبه ارتجاع گرفتار هویتی حس ِ رقابت و حرص و آز مالکیت داری یک حیوان متفکری قانون برای تو مقدس است ، حتی اگر به حسابت نیاورد تو سرخم کرده و تسلیمی *********** مرا اما زنجیری نیست بی مرز و بی هویت و بی وجدانم هیچ کس از من نیست و از آن هیچ کس نیستم دنیای من پر از آزادی است و برابری هر چند خود نیز ساخته ی شرایطم اما عصیان می کنم خلاف قانون و جریان روزگار من انسانم و این آغاز اعجاز من است. ________________ دستنوشته ی خدا و آلت تثبیت میله های استثماری معجزه ندیده ای و به دنیای دروغین ایمان آورده ای آفریننده ی ظلم و نکبت و ویرانی بر خاکی دزد زندگی و خون آشام کار و بر پیکر مردم زنجیری چه آسان جواز کشتار خیانت با معجزه ای که ندیده ای!! با بتی که ندیده ای!! *********** آن هنگام که جوخه جوخه رگبار می کردی آن زمان که رفیقانم را بی تردید اعدام می کردی و فریاد شادباشت که آری، اینک انقراض سوسیالیسم خیال کردی که مرگ پایان زندگی است؟ حال حیرت مکن و معجزه را بنگر نسل مرا ببین که چگونه از نیستی به هستی می آید من از مرگ زائیده شدم!! ببین چگونه با سرعت اعلام موجودیت می کنم در هرجا در ایران ، فرانسه ، انکلیس و در هر جای دنیا تو تـِز کثیف زندگی هستی و من آنتی تزی به نام برابری + نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 18:28 توسط ایوب |
با تمام وجود پیش به سوی ۸ مارس روز جهانی زن
برخیزید زن ها نجات دهنده برتری در کار نیست برخیزید و حکومتی که خدایش شما را نصف مرد می داند را نابود کنید. + نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387 22:30 توسط ایوب |
هر چند وقت یک بار به فکر این سرباز کوچک
سرنوشت قرن بیستم هم باشید.(نامه چه به والدینش) + نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 19:41 توسط ایوب |
مالکیت خصوصی یک عنصر روستایی در درون شهر است. سرمایه دارهای ایرانی امروزی ، همان دهاتی هایی دیروزی هستند با بقچه ای از زن و بچه و لوازم خصوصی که به چوب غیرت و ناموس پرستی خود بسته اند. یک احمق فقیر ، احمق است . یک احمق ثروتمند ، ثروتمند است! سرمایه دارها ، قانونی دزدی می کنند ، مهاجران غیرقانونی کار می کنند. مهاجر از مرزهای ملیت تخطی می کند ، سرمایه دار از مرزهای انسانیت. سرمایه دارها می گویند رمز موفقیت در جلب اعتماد دیگران است ، اما مهاجرین فقط با مفت کارکردن می توانند اعتماد دیگران را جلب کنند. سرمایه دارها می گویند باید اعتماد به نفس داشت اما مهاجرین چگونه می توانند اعتماد به نفس داشته باشند وقتی حتی شناسنامه هم ندارند. یک ایرانی پولدار ، موفق است ، یک افغانی پولدار ، قاچاقچی است! بیکاری یک سرمایه دار ، ریاست است و بیکاری یک کارگر، آشوب ، اعتصاب و اخلال در نظم عمومی ! مدیریت اسمی است که سرمایه دار برای تن آسایی و امر و نهی خود انتخاب می کند. اما تن آسایی کارگران ولگردی و تن آسایی مهاجرین دربه دری است. کارگری که از حق خود و طبقه اش دفاع کند ، متهم است ، سرمایه داری که از حق مشتری اش دفاع کند، وکیل است.این فلسفه ی وجودی دادگاه است. + نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387 0:48 توسط ایوب |
|
| ||||||