تقديم به پرنده اي كه از بالا نگاه مي كند
اين نوشته رو به پرنده و خودم تقديم مي كنم. تمام نااميدي هاش مال من. تمام اميد هاش مال اون. آخه اي پرنده . نمي دوني كه!!! تو اين سياهچال سكوت و پوچ كه هيچي براي از دست دادن نيست و هيچي براي به دست اوردن. تنها مگه اينكه بتونم از توي سياهچال از پرواز زيباي تو حظي ببرم. راستي تا حالا كسي از دلت سوال كرده پرنده؟؟؟؟؟؟ به قدرت بال هاي تو ايمان دارم. مي خوام با نگاهم بال هاتو بگيرم و از سياهچال بيام بيرون. ببخشيد پرنده، كمك مي خوام. كمكم مي كني؟؟؟؟؟؟ منو ببخش اما دلم گرفته. خوب مي دونم نميشه هميشه پيش من باشي . اما دلم مي خواست الان اينجا باشي. همين. اون بار اولي كه ديدمت بهت گفتم كه از روز ها گله دارم . آخه خيلي كوتاهن. عادلانه نيستن. تا اومدم خوب نگات كنم روز ديدار تموم شد. بازم مي خوام ببينمت. يه نفر اينجاست كه خيلي خاطرتو مي خواد.
هنگامي كه شلاق چون رعد بر گرده ي بردگان بود
من فرياد بودم
خود اما كه بودم؟
هنگامي كه شمشير قدرت زيبايي را مي دريد
من زجه بودم
خود اما كه بودم؟
هنگامي كه مرگ را به آزادي مي خوراندند،
من سرود آزادي بودم
خود اما كه بودم؟
هنگامي كه تو را سخت شكسته ديدم ، دلدار بودم
خود اما كه بودم؟
هنگامي كه تورا بي امييد و تنها ديدم ،
نگاه همه اميده هارا بر تو نشاندم
خود اما كه بودم؟
_____
مرده اي كه به هنگام نياز شما زنده مي شود
تا زندگي را به احتضاري سخت و خونين مكرر كند
مرارتي جان فرساي را به نياز شما بزايد در زندگيش
واگر سكوت برگزينيد، او مرده اي بيش نيست
آه ، زنده اي كه سال ها پيش مرده اي
قرباني همه آزادي ها ، خون همه اعدام ها
خود اگر زنده مي بودي آيا
دستكارت چه بود؟
________
اين همه فرياد و زجه ، سرود و اميد
خود آيا كيستي؟
در پي چيستي؟
**
هنگام مرگت سال ها پيش
خنجر خوردنت را كسي مرحم بود؟
شكستنت را اي قلب بينوا، كسي فرياد زد؟
به هنگامه ي تنهايي چون كمرت شكسته بود و نشستي
دست اميد واري بسويت دراز شد؟
جوان مرگيت را كسي زجه اي زد؟
به حالت آيا كسي گريست؟
يا حتي كسي ديد؟
_______
آي آدم ها صحبت از او بياوريد
صحبت از آزادي كنيد
از خود فرياد زنيد
از زنجيرها صحبت كنيد
سرود آزادي بسراييد
قرباني شما زنده خواهد شد
تا با جان و دل قرباني شود باز
وابستگي به هر چيزي خطرناك است. گاهي از روي عادت به چيزي وابسته مي شويم. و گاهي هم احتياج داريم كه وابسته بشويم. علت هاي زيادي وجود داره كه بزرگترين آنها مي تواند در خود ما باشد. وقتي ما از خويشتن دور مي وشيم يا خودمان رو كوچك مي بينيم خود به خود به طرف چيزي مي رويم تا خود را وابسته ي آن كنيم. در صورتي كه اگر خود را بهتر بشناسيم و به سوي تكامل خود برويم ، محتاج الگويي نمي شويم كه خود را به تمامي مانند او كنيم. در زندگي مي توانيم محكم تر و با اطمينان تر حركت كنيم. الگوي خوب مي تواند سازنده باشد به شرطي كه وابسته ي آن نشويم . امروزه آلات وابستگي فراوانند و متاسفانه مخرب و مانع از شكوفايي فرد در جامعه هستند. وابستگي به اين معناست كه تو وابسته ي آن باشي و در صورت نبود آن قادر به ادامه نباشي. در اينصورت تا جاي ممكن با او همرنگ مي شوي حتي اگر الگوي مورد نظر راهي اشتباه را بپيمايد.
و هميشه به طور ناخواسته عامل وابسته خواستار تغيير توست به سمت او، و وابستگي هر چه بيشتر تو. مثلا مواد مخدر كه وابسته اش مي شويم . هرچند سرخوشي به ما دست مي دهد اما وابسته مي شويم و ..... در دوستي هاي ما گاهي اين اتفاقات رخ مي دهد. وابستگي باعث محدود شدن فرد در چارچوب عامل وابسته مي باشد. شايد وابستگي شديد فردي به فرد ديگر را امروزه عشق بنامند اما به تظر من دوست داشتن مي تواند بدون زنجيرهاي وابستگي رها تر باشد و به سوي بيشتر شدن قدم بگذارد.
گوهر خود را هویدا کن،کمال این است و بس
خویش را درخویش پیدا کن، کمال این است وبس
من به سوی هدفمون حرکت می کنم . حتی اگه روزی نباشی ٫ یا نباشم ٫ یا حتی که روزی نباشد ٫ یا نیاید ٫ ما می رویم به سوی زیبایی حتی اگر نباشیم و نباشد.
.
.
.
خاموشی من ، هیزمی است
که آزادی را بر آتش کشیده است
سر فرو برده ام برابر زنجیر
که من دشمن بزرگ آزادی باشم
تو در سوختنی بخاطر آزادگیت
من می سوزانم خود را به خاطر خاموشی ام
دریغ از من ، ننگ بر من
آزادی رو اینگونه به آتش می کشند و من خاموش
........
آزادی به سادگی دست یافتنی است
که در پی تاوانی دارد
که هرکسی توان آن ندارد
تاوانی از پی بیات حقیقت
که "انکار", آن را کفر داند
بر خواهم خواست و فریاد خواهم زد :
سر فرو نخواهم برد بر زنجیر
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
نه من در مقابل مار خواهم ایستاد و حتی مار را خفه خواهم کرد و پدرش رو درمیارم![]()
(خودمونیم وقت بود مار من رو هم خشک کنه) پرنده همیشه به یادتم و ما در هم ادامه خواهیم یافت.
ختم وبلاگ
كبوتري كه از بالا نگاه مي كرد پريد. نمي دونم كجا . اما ميدونم ماري نيشش زذ. وقتي كه اومده بود روي زمين تا به ما پرواز رو ياد بده. يه طرف ديگه ماري بود اما در كمين كسي نبود. سر بالا گرفته بود و مغرور به همه نگاه مي كرد. و كافي بود تا كسي نگاهش كند تا جادويش كند. كافي بود تا توي چشماي مار نگاه كني تا خشكت بزنه. اما پرنده ي من اومده بود تا ماها رو با خودش به آسمون ببره. مار جستي زد و اونو نيش زد(عينا همون ماري كه مارو جادي مي كنه تا عين يه سنگ بشيم. همون مار عينا) . نه ، من مي دونم كه اون مقاومه در برابر نيش. پرنده پادزهر جادوي ما بود. با اين حال پريد پرنده ، نمي دونم كجا. اكنون آوازهاي پرنده در كله هاي سنگي ما كه جادو شده ايم به چشم مار ، تكرار مي شود. تنها تكرار مي شود همين .
آه اسفنديار مغمون ، تو را آن به كه چشم فرو پوشيده باشي. پرنده ي من . من به تو دل بسته بود . شعري كه براي تو گفتم رو زندگي خواهم كرد و تا ابد در ذهن محبويشس مي كنم. آه ، پادشاه نور. اما دوست دارم ببينمت . مي خوام با تو باشم حتي اگه ديگه نباشم . حتي روزي كه ديگه نباشم. غم انگيزه كه
سرنوشت تو را بتي رقم زد كه ديگران مي پرستيدند.
_______________
اينجا خواهان ديداري مرداني هستم كه آوازي سخت دارند
مرداني كه هيون را رام مي كنند و بر رودخانه ها زفر مي يابند.
مرداني كه استخوان هاشان به صدا در مي آيد
و با دهان پر از خورشيد و چخماق مي خوانند .
خواستار ديدار آنانم من ، اينجا رو در روي سنگ
در برابر اين پيكري كه عنان گسسته است
مي خواهم تا به من نشان دهند را رهايي كجاست
اين ناخدا را كه به مرگ پيوسته است
مي خواهم كه مرا گريه اي آموزند
چنان چون رودي با مهي لطيف و آبكناراني ژرف
تا پيكر ايگناسيو را با خود ببرد و از نظر نهان شود
بي آنكه نفس مضاعف ورزوان را باز شنود
تا از نظر پنهان شود در ميدانچه ي مدور ماه كه با همه خُردي
جانور محزون بي حركتي باز مي نمايد
تا از نظر پنهان شود در شب محروم از سرود ماهي ها
و در خارزاران سپيد دود منجمد
نمي خواهم چهره اش را به دستمالي فرو پوشند
تا به مرگي كه در اوست خو كند
برو ايگناسيو
بهيا بانگ شورانگيز، حسرت مخور
بخواب ، پرواز كن ، بيارام
دريا نيز مي ميرد
______________
شك نكن پرنده . تو در من ادامه خواهي يافت و من باز شعري را كه هرگز باز گو نخواهم كرد ، هميشه زير لب زمزمه خواهم كرد. مار جادوي براي من بلد نيست. چون
در سينه ام نيست قلبي سرخ
ستاره اي سوسو مي زند به رنگ خون.
تو اين چند هفته داشتم جون مي كندم . موبايلم افتاد تو جوب و مرد. كامپيوترم همينطور!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اما عامل اصلي گرفتاريم رو پاك نكردم.چرا كه مي باست آخرين حرفم را بزنم
هييي! لعنت به تو اي مار سنگي
تنها تو به وضوح مي دوني كه من چي نوشتم. تنها خواننده ي من تو هستي و اين براي من غم انگيزه.
_____
فرياد در باد سايه ي سردي به جاي مي گذراد
بگذراريد در اين كشتزار گريه كنم
در اين جهان همه چيزي در هم شكسته
به جز خاموشي هيچ باقس نمانده است
بگذراريد در اين كشتزار گريه كنم
افق بي روشني را جرقه ها به دندان گزيده اند
به شما گفتم
بگذراريد در اين كشتزار گريه كنم
________
نه دوست من ، تو در من ادامه خواهي يافت
*************
همه ي خواننده ها و نخواننده ها ي من
براي هميشه بدرود
گنگ و ياس آور است مرداب پليد زندگي
چه زيباست آزادگي
دست ها ي بسته؛ پيشاني ها آلوده به داغ بردگي
چه زيباست آزدگي
قرن فتح رنج، فتح كفتاران ، ارمغان خستگي
چه زيباست آزادگي
راه هاي بزرگي:
سوارشدن ، سواري دادن، آدم فروشي
چه زيباست آزادگي.
_______________
سال ها پيمودم راهها را به دنبالت
در هر سراب و هر باغ و هر زندگي
اي آزاده تو در سياهچال چه مي كني؟
دنده هايت را كه خورد كرده؟
از براي چه نفست تنگ شده؟
چه كسي خانه ي زيبايت را زندان كرده است؟
_ دوست من من نيزاز سراب ها گذشتم
تا به مرداب پليد زنجير ها رسيدم
اكنون تا از مردابها بگذرم. رنج ها مي بايدم كشيد
_ آمده ام تا حرف ديرينم را باز گويم
زندگي بر من حرام باد تا دور از توام
_ دوست من ، من اين عذاب را خود برگزيده ام
هر چند حرف من همه براي آزادي مردم بود
هرچند درد من همه درد بچه هاي بي نان شب بود
هرچند رنج من همه زنجير اين ملت بود
اكنون اينجا ، در بند و در زنجير و در عذابم
زندگي را آسان گير٬ من براي تو مي سوزم
_ آه دوست من ميدانم ليك
آمده ام تا حرف ديرينم را باز گويم
زندگي بر من حرام باد تا دور از توام
_ اكنون من در دلت هستم ٬ بيدار و شاداب
هرچند جسم من در زنجير و بند و عذاب است
_ مي دانم ميدانم
با اين حال من اينجايم
تا حرف ديرينم را باز گويم
زندگي بر من حرام باد تا دور از توام
_ اكنون كه اينگونه سوختن را برگزيده اي
آگاه باش كه هر قدمت مردابي است
تا تعفنش به پايينت كشد
مردابي از زنجير پيش روي توست
هرچند كه انتهايش ناپيداست
راهي است سخت دلگير تا پايان اين راه
كه در اين مرداب باطلاق گون زنجيرها همه تيغ دارند
چو به پايان خود رسيدي اگر باز اينگونه باشي
مرداب را فتح كرده اي
مي دانم دلگير است كه پاينش بود مرگي
اما دوست من در هر زمان و هر مكان از ياد مبر
كه زيباست آزادگي.
تو خيابون بودم كه بارون گرفت . دختر پسر هايي رو ديدم كه دست هم رو گرفته بودن و زير باران عاشقانه قدم مي زدند. يه ماشين پارك كرده بود و بارون رو بات خانواده تماشا مي كردن . از توي پنجره بعضيا تو خيابون نگاه مي كردن . اما گدايي اونطرف نشسته بود كه يه گليم پشمي هم داشت . اما گليمش از بارون خيس شده بود. و پتوشو رو خودش گذاشته بودو نشسته بود يه آتيش تو حلبي روشن كرده بود . رفتم پيشش و نشستم . من بي خبر بودم كه ممكنه بارون بياد و يه تيشرت آستين كوتاه پوشيده بودم. سيگار دراوردم و بهش تعارف كردم بر داشت . اونم گقت اگه مي خواي بيا زير پتو. پتو رو كشيدم رو خودم اما خيس ِ خيس شده بود. يسگار رو تا تهش كشيد . پاكت سيگار رو در اوردم و گذاشتم رو زمين و............... يه ساعتي پيش هم بوديم اما يه كلمه هم حرف نزد. اونجا بود كه ياد كارگراي كارخونه افتادم كه كار مي كنن . پدر خودشون رو در ميارن. كارخونه محصول مي ده. اما اونا فقط به اندازه اي حقوق مي گيرن كه زنده بمونن تا كارخونه رو بگردونن و سود اصلي كه از دسترنج كارگرهاست مي ره تو جيب صاحب كارخونه. مسئله مالكيت. لذت از زندگي و ...
سرود كارگران كارخانه ها
باران مي باريد و من مي رفتم
تا كه با خوشحالان دلي تازه كنم
بر سر تپه اي كوتاه نشسته دلگير
كشاورزي و ابر ها را مي زد ديد
_ هان كشاورز
چرا غمگيني؟
نمي بيني باران رحمت مي بارد بر دانه هايت
غمگساري؟
از زمين، فردا، رنج ات را سبز بر مي داري
كمرت خم شد ، شخم بسيار زدي
بس كه خم كردي كمر تا دانه كاري
مثل پيران تا شدي از بس ارس كردي
اكنون ، باران رحمت، از چه زانوي غم بغل كردي
شكر كن خدايت را كه بسي ناشكري كرده اي
_ بله آقا (در جواب كشاورز مي گفت)
اين زمين را من شخم زدم
روز ها سخت رنج برده ام
زير آفتاب چون همين باران عرق ريخته ام
اما اين باران براي من رحمت نيست
تو بگو اين رنج طاقت قرساي من از آن كيست؟
حاصل اين همه سختي من ، در جيب كه خواهد ريخت؟
وقتي كه اين زمين از آن من نيست
خدا را شكر كنم؟؟ آخر هيچ چيز ازآن خدا نيست
يا اگر باشد ، همه را به ارباب دندانگرد بخشيد
ارباب اكنون دست بر آسمان بر دارد
خوشحال و شاداب شكر نعمت را به جا آورد
حال آنكه اين همه را من از دسترنج خويش
كاشتم و ارس كردم محصول را بردم پيش.......
برو اي مرد جوان اينجا خوش نيست
تو به من درس شكر كردن مده ،مزن بر من نيش
_________
از دشت به شهر برگشتم و هنوز
باران مي باريد و مي خواند با شور
در فكر باران مي بودم كه اين رحمت پاك
بر زمين كشاورز مي باريد و كشاورز ناشاد
در راه گدايي ديدم مي خواند با خشم:
باران اي عذاب سرد بيخانمان ها
باران اي مرگ، اي ظالم ، برو جاي ديگر ببار
بخوان در دالان آنانكه خانه دارند، اينجا نخوان
برو اينجا نخوان، اينجا نبار اي ظالم نكبت بار
از ما بيخانمان ها عاجز تر نديدي؟ اي غدار
ننگ بر تو ، تفو بر تو، تف ننداز بر ما
تقدیم به استاد ارژنگ
غنچه های پوک صندوق گنج مینمایند
کفتار چهره ها زیبا رویانند
تا میرغضب را
در چهره ی پر نورشان به تماشا بنشینی0
بهترین مردمان
فرمان برانند بی هیچ سوالی
گردن کجانند
بر هر قدرتی که تحقیرشان کند
خم شدگانند
بر هر پستی که پستشان می خواهد.
@@
همه چیزی
بر خون استوار هست
آنکه خون می ریزد از طمع در ره معبود خویش
وآنکه خون می دهد در ره آزادی هم نوع خویش
حمایت معبود از خونخاران ذکر گوی
همان حمایت سرمایه از پولخوران زور گوی
خون نماد اقتدار حاکم و نماد مظلومیت طعمه است
و نماد زیباتین انسان ها
که جنگیدند با فریب
جنگیدند با فقر
با سرمایه
با بند
شمشیر خونین و قلب خونین
آهوی زیبا در دهان شیر
تو
بارها از تصویرش لذت برده ای
نگاه بچه آهویی زخمی به دوردست
نگاه فروتنانه شیر خیره بر چشمانت
اقتدار . طعمه . زندگی . مرگ
خوردن یا خورده شدن
حیات دشوار دیرینه سال جنگل
تو
بارها قانون را لمس کرده ای
نگاه معصومانه ی کودکی پیرهن پاره
خسته با رویی تکیده، تکیه بر دیوار داده
به گفته ی عکاس خیره شده در دوردست
عکاس با خود می گوید
چه هنرمندم من . چه اثری ثبت خواهم کرد
این عکس بعد از عصرانه برای ارباب من
وقتی که باشد سیر سیر
چه رمانتیک است دیدنش هر روز
چه صفایی می کند در دل با خویش
کودک اما تا عمر آن کاغذ
بر دیوار تکیه داده
با نگاهی معصوم
پیرهنی پاره
و چهره ای تکیده
تو بارها یکسره
از میلاد تا مرگ، فقر را چشیده ای.
اقتدار . طعمه . زندگی . مرگ
&&&&&&
با شمشیری غریب احساس پیوندی می کنم هردم.
خود نمی دانم که می جوشد از خشم یا درد
بر من این شمشیر پیدا نیست
اما تو می دانی استاد آن چیست.
من از قبیله سکوت نیستم
من همه فریادم به زندگی
من از تبار ناظران نیستم
من رزم کارم به زندگی
اما نمی دانم این آتش چیست در جانم
که ناگه سر می کشد از روح و جانم
در کوه دردم ،فریادی طغیان می کند
تا کی سرپوش بگذارم بر این دل جوشانم؟
در قلب من شمشیری به عصیان بر خاسته
بیرون بخواهد جهت بادست خونین می گیرمش
باز در سینه می فشارمش تا قب من درد.
در سینه آی استاد
طوفانی از آتش و تیغ بر پاست
زندگی در پیش چشمانم می پیچد به خود
نمی دانم از درد یا از شرم
مرا با او اعتنایی نیست
مرگ پنهان می کند خود را ولیکن
هر لحظه می پاید گام هایم را
مرا از او هراسی نیست
اما می دانم در کمین است او دائم
جایی با نیش عقربی یا ماری
در سفری از تصادف آهن پاره ای
یا که در خواب ایستد قلب از اعدام جانانه ای
من سر به تسلیم مرگ نیستم
من گرفتار اندوه پایان نیستم
خواهم که چنگ اندازم به مرگ
زان پیش تر که چنگ اندازد بر من مرگ
فریادی چون شمشیری آتشین به آسمان ریزم
این جهان یخ زده ی فریب خورده را به هم ریزم
سلاخ قاضی دهر را
میرغضب را به دار آویزم
زنجیر ها را از دست های پرپینه بر چینم
@@@@@
سنگی بر دلم
کوهی در برابرم
راه دشوار و ناپیداست
زنجیر خود منم
ساکت و ساکن منم.
در هر روز
هر دیروز
هر فردا
همه چیزی برای فریادی آنچنان آماده بود
هست
خواهد بود.
من نشسته به انتظار و نشسته در کمین من مرگ
به کدام هنگام باید بپا خیزم، استاد ارژنگ
تقدیم به علی کانطوری
درود بر یاران محکوم در بند و محروم از بهار
بخدا نامردم گر بی شما بگیرم کامی از بهار
.......................................
برادران من و گوسفندان و کفتارخان
در دخمه های سیاه
خون و عرق از رویش سرازیر
مانده زیر کوه آوار درد
شیری
آزادمردی
دست و پا بسته
آویزان
باژگون
اسیر.
در دخمه های سیاه
چشم ها با دستمال سیاهی بسته
گر که گاهی هم نیستش بر چشم
چون چشم بر اطراف خود بیاندازد
جز سیاهی چه می تواند دید؟
وگر نظر افکند در خود نیز
جز کبودی چه خواهد دید؟
میان چهار دیوار از بتون
سقف نزدیک و خیس فرش
زمزمه ای آشنا نمی رسد از دور به گوش
گر صدایی خواهد آمد
صدای نعره ی کفتار ی است
یا صدای شکستن دنده ای
دندانی
یا که گردنیست !
//////////
در دخمه های سیاه یکی جنگل
انسانی را چهار کفتار بسته اند به بند
به کتک
به شکنجه
به راستی سلطنت زمین از کدام تاریخ کفتاران را شد
آیا حقیقت است که انسان مرده؟
آیا حقیقت این که آزادی ، برابری ، انسانیت ، زندگی مرده؟
تو بگو آری کقتار جان
مانده ای در کار خود .
من این را حس می کنم کفتار جان
آدمی برخاسته برابری گفته آزادی
تو اگر نداری اثری از این
