|
یادمه سه ساله پیش که تهران بودم هر روز غروب می رفتم پارک لاله سه چهار ساعت می شستم همیشه احساس می کردم یه نفر پشت سر من داره حرف های دلمو گوش میده... کافی بود صدای کوچکی از هرچیزی پشت سر من بیاد تا مطمئن بشم که یاری که سال ها منتظرشم پشت سر من ایستاده و من با تمام وجود دستهاشو رو شونه هام احساس می کردم... با اینکه از شنیدن صدا مطئن به وجود کسی می شدم و لی به پشت سر م نگاه نمی کردم چون می دانستم که خیال خوش من به ناامیدی بزرگی تبدیل می شه .... با این حال با خودم می گفتم میاد ولی قبل از اینکه من برگردم میره .... یه روز میاد جلوی چشمام....
خلاصه این مطلب رو به صورت شعری یه روز تو همون پارک گفتم . ******* چشم هايم بسته با تو هر لحظه در سخنم + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 20:53 توسط ایوب
|
| ||||||