|
شمب شب یلداست . تو این شهر غریب فقط من و مادرم هستیم . مادرم از همیین الان خوابیده و من موندم و یک شب دراز و هزار خاطره . شب یلدای پارسال هم همینطور بود. عیبی نداره من می سازم . من که هر شب آرزوی شب نشینی با دوستان را دارم در چنین شب های حال من بر همه معلوم است. شب شیدایی و شادی ست شب جشن است و همه می رقصند یاران دور از من شاد در بزمشان گل فشانی می کنند و بر جامشان خاک می شورند و در هوایشان عطر دوستی می پراکنند **** من هم شبی دارم اما افسوس شب افسرگی و غمگینی است شب اشک ریزی است و من می گریم من ، دور از یاران و غمگین بر من پرپر شده نظاره می کنم و درجانم زمان گرد فراموشی می پراکند و در هوا دود خاکستری سیگارم چون من هر لحظه شور و سپس نا پدید می شود **** تنها یاران دور از من در چنین شبی مرا در بزمتان هرگز یاد نکنید مبادا که غصه ی عظیم من بزم شادتان را در لحظه ای ناکام کند **** من اما اینجا در چنین شبی در جنگم می تکانم گرد فراموشی را که زمان هر لحظه بر من می پراکند چون سیگارم که هر کام را پشت بند کام دیگر می کنم و هر نخ را پشت بند نخی دیگر. زمان مرا چون دود پخش میکند و من هر لحظه شوری از گذشته را جمع می کنم و باز زمان آن را می پراکند. باز امیدی می سازم با فردا باز زمان فردا درامروز درخاک می کند کامی پشت بند کامی دیگر روزی پشت بند روزی دیگر نخی پشت بند نخ دیگر سالی پشت بند سالی دیگر یاران دور از من که امشب شادید و می رقصید من اینجا اینگونه با زمان در جنگم + نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 18:22 توسط ایوب |
|
| ||||||