|
سرم خيلي شلوغ بود يه دفعه يه چيزي تو ذهنم جرقه زد. خواستم تا از بين نره ديروز يه طرح از اون نوشتمو امروز كاملش كردم. براي مردي كه مي خندد از سرزميني دور، بي گانه اي دوست زمزمه اي در هوا كرد چون فريادي غمناك برلبي پردرد و در دلم نشست. گفت: مي بيني سرزمين و خدايمان را مي بيني يخغول را و يخبندان جان ها را: ابلهان بر گور خداي هزار سال مرده پيش به سجده درآمده اند و از او سرماي بيشتر مي طلبند. غول سياه يخ پيكر سرما زا به سان دود در دهان و نفس و فكر اين مردم جاريست. آدمهاي اين سرزمين برفك زده اند همگي در خوابند و صمعك زده اند آتش باشي دشمنت مي نامند فرياد باشي ، لالت مي خوانند. همدرد دور از من به من بگو چگونه رها شويم از خداي يخ مركب شايد كه بايد هزار روز خون جگر بباريم تا آتشخدا دلش به حال ما بسوزد. شايد كه بايد هزار روز دائم اشك خون باريم تا جويي به را افتد و گلي برويد. شايد كه يخ آب شود از گرما، گرما به آتش كشيم تن را شايد بايد از جان خود آتشي به در ريزم بر سر مسخره غولخداهاي سر ما زا تا آتشخدا به غذب آتش فرستد زآسمان بر سر. شايد بايد................ افسوس كه آتش همين يكي دوتاست و فاصله شان هزاز هزار نفرين بر اين ظلمات يخبندان اين طاغوت يخ پرست نفرين براين(( خداغول ِ سياه ِ يخ پيكر)) ******** اما ما آتش پرستان بيداردل خدايي ديگر گونه داريم: خدایی که جز از عشق سخن نمی گوید خدایی که زیباست آنگونه که هیچ رنجی و هیچ نفرتی ازو نصیب هیچکس نمی شود. آری ما خدای شما را نمی پرستيم. آری مارا کافر بخوانید...................... ....................................... هزار بار باريديم و نروييد گلي هزاربار جوشيديم و نشد آب يخي من پاداش تمامي باريدن ها و جوشيدن ها را در اولين ديدارت خلاصه كردم. + نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 12:29 توسط ایوب |
|
| ||||||