|
پست قبلو خيلي دوست داشتم واسه همين دلم نميومد پست جديد بنويسم . اميد شايد دليل محكمي باشه كه من بخوابم و حركتي نكنم. تشكر مي كنم از سعيد بخاطر حرف قشنگش (( البته اسم اصلي شعر : اميد پست و بيشرف مادر......)) اميد پست آواز سرزمين سرد: در خلوت فصل سرد فرياد برآوردند از درد: بهار اي كاميابي ما اي ديروز ما رفته به پاي تو به انتظار تو. همگي تباه شديم، پوسيديم و خشكيديم به كدام ديار جاسفت كرده اي؟ سال هاست كه مي فرستيم بر تو درود از اين تكرار خسته گشتيم و ملول اي دريغا كه دانه هاي ما نروييده پوسيدند و غنچه ها در انتظار نسيم نشكوفيده پژمردند بهار سنگدل كه نيستت نشاني از همه آفاق كاش مي دانستيم آمدنت هست محال ************* گفتند فردا نيز روزي ديگر است در پيله خشكيد آنكه شكفتن را انتظار كشيد ودانه ها به اميد بهار در خاك پوسيدند ***************** روييدن و شكوفتن را از بهار گدائي كردند اميدوار بودند بهار روزي مي آورد زندگي را به باغ اميد داشتند كه كه سردي مي رود از ديار وبر خاك سردشان گل مي آورد ببار از پاي به زانو نشستند و بهار را گفتند: تو مي آيي، گر ما فريادت كنيم، مي آيي ما شنيده ايم و اميدي بزرگ در دل داريم صداي بادي حتي كاج بلند را نلرزاند پس به سجده در آمدند و بهار را گريستند گفتند ما يقين داريم و مي دانيم كه تو بسيار مهرباني و مي آيي آخر گر به پاي و پيش رويت جان كنيم و جان دهيم . اشكي حتي از كوه سپيد و برف پوش فرو نيامد ********************** راه درازي را به دنبال زندان دويدند و تارهاي فريب را سخت بر خود تنيدند تا با ملالت و اندكي غرو گويند: ما به اتظار بهار بوديم ليك ، بهار نرسيد اينگونه توجيه كردند خواب و مرگ را تا با آسودگي خاطر بپوسند و بخشكند و بميرند. تا گناه خاموشي وسردي و پوسيدگي را از بهاري كه مي بايست مي آمد بدانند. دريغا يك بار از پيله هاي خواب گر مي شكوفيدند بهار آتشين را در دست خود مي يافتند قصه در اين بود آري آنها به اميد دل بسته بودند و اميد آنها را بسته بود + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 15:22 توسط ایوب |
|
| ||||||