|
خداي فقير و خداي ساكن آسمان خراش از دريچه ي پنجره ي خرابه اي كه خانه اش بود با خاطري خسته و اميدي خراب خيره شد بر آن كاخ سر بلند آسمان خراش و با خود مي گفت: آدما رو آفريدي جورواجور ما رو بد بخت آفريدي خدا جون فقير و لاغر و كثيف توي آشغالا گذاشتي عيبي نداره خداجونم تا حالا شده يه بار چيزي بگم؟ از غم و غصه ي خود شگوه كنم؟ ....... تو كه بنده هاتو خيلي دوس داري!!! تو كه بنده هاتو خيلي دوس داري!!!!!!!!! واسه ي همين يه بار تو به حرفم گوش بده تا حالا هيچي نگفتم خدا جون از دل پرشكوه ام هيچي نگفتم خدا جون من فقط از زمينت خونه اي كوچولو مي خوام كه بگم اين از منه يا كه اختيارش دست منه نه كه دائم بهر اون وجهي بدم. يا كه زير منت صاحبخونه همه روزه شرمنده بشم اي خدا از اين زمين بگو كجاش مال منه ؟ تو بگو تا من برم همونجا خونه كنم اي خدا بگو كجا اي خدا بگو كجا زندگيم همش سگجون كندنه آرزوم از اين دنيا رفتنه خدا من بچه دارم بچه هام اميد به آينده دارن اي خدا من پول مي خوام اي خدا خونه مي خوام اگه به من تو پول بدي يه خونه ي نقلي بدي پسرم رخت دومادي مي پوشه دخترم عروس ميشه توي خونه ي كوچيكم يه جوري كنار ميايم خوش و خرم پيش هم حال مي كنم . حال مي كنم ......................... ........ ... . ستاره ها از آسمان مي گذشتند . دود سياهي از سوخت ماشين ها ابري غليظ شده بود در آسمان سياه مرد فقير به آسمان نگريست به دنبال خدايش گشت چيزي نديد جز دود ساكن آسمان خراش اما بر بام شد و ستاره ها را ديد بي اينكه به دنبال خدايش گردد. چند ساعتي گذشت ناگه صداي دوفرياد سكوت را شكست: از بام برج آسمان خراش صداي خنده اي از شوق در آسمان نشست ساكن برج آسمان خراش بر روي بام بلند به حاجتش رسيده بود و خدا را ديده بود از خراب خانه ي مرد خسته ي خواب آلود صداي فريادي از غصه بر آمد و در همان خرابه در هم شكست ساكن خراب خانه ي بي ديوار زنش از گرسنگي جان داده بود. + نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 17:23 توسط ایوب |
|
| ||||||