|
آه رفیق من من و تو در هیچ کجای عالم خانه ای نخواهیم داشت چرا که بی خانه ایم تا زمانی که یک بی خانه است در عالم ستاره ها همیشه در عالم درخشانند ستاره ها همیشه آرامند ستاره ها همیشه در چشم ها درخشانند ستاره ها همیشه باید نوید نوازش شب باشند اما چگونه تواند پدر نواز کند پسر را آن هنگام که صورت معصوم کودک همرنگ شب. کبود گشته از ضعف با دو چشمش نگاه می کند و نشانش می دهد دو ستاره ی روان شده ی چشمم از درد هوا سرد و سوراخ سقف کودک درد و بیداد مرد چشمان سیاه کودک بر چهره ی در هم شکسته ی مرد خواهش چشمان کودم بر دستان بی نان پدر چشمان سیاه مرد بر چهره ی ستاره گون آسمان لعنت وجود مرد بر قضاوت بی عدل آسمان نه جان من . خواهشاً صحبت از ستاره ها نکن ستاره ها را بگو به هر گوری که خواهند گم شوند کلاً . . . جوان بد بخت هر روز فریاد می زد از درد جوان بد بخت همسایه هر روز سر می کوبد به دیوار و می زند فریاد فریاد ای فریاد: مگر نه که قسمتی از این زمین مال من است مگر نه که خدا هم چون شما مرا آفریده است مگر نه که رنگ خون من و شما هم رنگ است مگر نه که من هم در ایران به دنیا آمده ام مگر نه که...... تنها خانه ای می خواهم بسازم تا در آن بمیرم جایی تا فقط در آن بمیرم همین. !!!!! جوان فریاد می زد و یقین داشت قسمتی از این زمین مال اوست چرا که همان خدایی دیگران او را آفریده چرا که خود خدا فرموده بود: من همه ی موجودات را آفریدم جمعاً. خون من همرنگ خون همه ی آدم هاست چرا که من دیده ام حتی خون سیاهان سرخ است در همین استانِ همین ایران به دنیا آمدم چرا که شناسنامه ام این را می گوید. فریاد می زدندو روزهای فقر را می پیمودند قربانیانی که به دست دلالان ذبح می شدند برای سفره ی سرمایه داران. ٬٬٬٬٬٬٬ جوابی هرگز نمی شنود جوان همسایه و من در می یابم هیچ محلی از زمین برای من نیست چرا که در هر کجایش که بنگرم مُهر نابه کاری خورده است حصاری کشیده شده است تا که زندان ما را نشان دهد. هیچوقت خدایی ما را نآفریده است چرا که اگر آفریده بود این چنین ستمی را بر ما روا نمی داشت. خون ما با رنگ خون آدم های ظالم ٬ همرنگ نیست چرا که چون خوردن آبی خون مارا می خورند چرا که به زحمت صوتی از گلو سر ما را می بُرند. هرگز در چنین سرزمینی متولد نشده ام شناسنامه های مت همه قلابیند. ٬٬٬٬ فریاد می زنم و راه آزادی می گیرم در پیش با آرزوی برابری با دین انسانیت / آه دوست من همین اشعار به قدر کفایت هست تا خون مرا بنوشند همچون آب خوردنی آه دوست من همین آواز بستده می کند تا سرم را ببُرند به دستور صوتی از گلو ما خواهیم ایستاد و فریاد می زنیم آزادی آزادگانیم که به دست مزدوران قتل و عام می شویم برای سفره ی سرمایه داران چرا که سفره ی خالی ِ مردم فقیر شهر را رنگین و پر نعمت می خواهیم همه ی هدف ما جز این چیزی نیست گناه ما این است جرم این است خود اعتراف می کنیم و خود نیز تاوان پس می دهیم. + نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 20:13 توسط ایوب |
|
| ||||||