|
كابوس هاي ما عمري است به حقيقت درآمده اند روز هاي زجر قرن هاست در گذرند ستاره ها، شب ها، بي فروغند چرا كه روز ها ي سخت شب را به خواب مي خوانند ستاره ها اما ، هر شب ما را مي خوانند گل هاي شب بو شب ها عطر فشاني مي كنند اما بوي عرق را آنقدر در روز استنشاق مي كنيم كه شب از بوييدن هر بويي خسته ايم شب نشيني هاي عاشقانه در فكر ماست اما روز را چنان خسته مي گذرانيم كه شب خستگي ، فرصت را در خواب مي كند مردم خسته و بي نان، بهشتي را در خيال تصوير مي سازند براي گريز از جهنمي كه به آن محكومند در دنيا و گه گاهي مي پرسند از خود به كدامين گناه در دوزخي جان فرساي محكوميم؟ و خدايان نيز اينچنين در طلب بهشتند آنان كه ده خانه دارند ، صد كارگر كارگران را به كار بسته اند بهايي مي دهندشان از براي كارشان آخر برج تا كارگران مزدشان را بازگردانند آخر برج براي كرايه خانه شان و وام مي دهند ما را از بيت المالي كه از آن ماست تا بيت المالمان را باز گردانيم با مزد كارمان ، وام و نزولشان را به آنان كه ده خانه ، صد كارگر دارند. بردگانيم ما كه بي خانمانيم و هيچ سهمي از اين سرزمين نداريم و هرچه را كه ارباب به ما مي دهد فردايش با نزولش باز مي ستاند. كابوس هاي ما عمري است به حقيقت درآمده اند روز هاي زجر قرن هاست در امتدادند. و تو اين را زندگي مي داني اربابان كابوس ما را به پا خواستند و ما تنها روئيايمان را در فكر مي پرورانيم. من اما اينچنين كابوسي را كه به حقيقت ميبينم در مي يابم كه روئيايي آن چنان،مي تواند حقيقتي باشد روئيايي كه در آن هيچ كس بنده ي كس نيست هنگامي كه برده اي نباشد اربابان خواهند مرد هم از آن گونه كه روئيايشان كابوس ما روئياي ما خواهد شد از آن پس كه برابري باشد بگذار دل به دريايي روئیاي خود بزنم حتي اگر غرق شوم كه در اين صاحل هوا نيست هم از آن گونه كه زير آب نيست هوا شايد كه بتوانم گذر كنم با پيروزي رسم به آن سوي درياها به جزيره اي كه اربابي نيست ، زوري نيست حاكميتي نيست ،قدرتي نيست زمين از آن همه است و شب ها در بزم دوستان ستاره ها را بنگرم و بوي شب بو ها را استنشاق كنم. بگذار روئيايم را در آغوش گيرم حتي اگر به خاطر روئياي ديرينه ام در بند گردم . + نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 12:41 توسط ایوب |
|
| ||||||