|
تقدیم به علی کانطوری
درود بر یاران محکوم در بند و محروم از بهار بخدا نامردم گر بی شما بگیرم کامی از بهار
....................................... برادران من و گوسفندان و کفتارخان
در دخمه های سیاه خون و عرق از رویش سرازیر مانده زیر کوه آوار درد شیری آزادمردی دست و پا بسته آویزان باژگون اسیر. در دخمه های سیاه چشم ها با دستمال سیاهی بسته گر که گاهی هم نیستش بر چشم چون چشم بر اطراف خود بیاندازد جز سیاهی چه می تواند دید؟ وگر نظر افکند در خود نیز جز کبودی چه خواهد دید؟ میان چهار دیوار از بتون سقف نزدیک و خیس فرش زمزمه ای آشنا نمی رسد از دور به گوش گر صدایی خواهد آمد صدای نعره ی کفتار ی است یا صدای شکستن دنده ای دندانی یا که گردنیست ! ////////// در دخمه های سیاه یکی جنگل انسانی را چهار کفتار بسته اند به بند به کتک به شکنجه به راستی سلطنت زمین از کدام تاریخ کفتاران را شد آیا حقیقت است که انسان مرده؟ آیا حقیقت این که آزادی ، برابری ، انسانیت ، زندگی مرده؟ تو بگو آری کقتار جان مانده ای در کار خود . من این را حس می کنم کفتار جان آدمی برخاسته برابری گفته آزادی تو اگر نداری اثری از این دو در تمام ناریخ سلطنتت بر جنگل ای سلطان ای کفتار جز دریدن چه راهی پیش رو داری؟ جز جویدن گوشت آزاد مردان چه فکر می توانی داشت؟ جز نوشیدن خون مردم کدام شراب مستت خواهد کرد؟ بگو کفتار سلطان خان!! ..................... حضور او کافی است تا خواب شیرینت به کابوس تلخ تبدیل گردد باش سلطان خان تا که تعبیر کابوست به پا خیزد. ************************************ نوروز نزدیک است بزمی کم یاب میان ما بر پا خواهد گشت شور و شادی خواهید کرد آواز و خنده ی بسیار خواهید کرد و من هر خنده تان را کفر خواهم گفت و من هر شورتان را گریه خواهم کرد چرا که هر کدامتان که خنده ای رها کنید در دخمه های سیاه فریادی از درد از دهان پر خون رفقیان من بیرون می جهد زیباست نوازش نسیم صبحدم بر صورت زیبا رویی اما اینجا آنچنان باد بر در و دیوار می کوبد خود را که گویی شکنجه ای دهشتناک فرامموشی می جوید و در دخمه های سیاه هیچ بادی نیست تا به صورت کبود و خون آلوده ای بنشیند نشسته ای بر چمن نرم می خندی با لبی شاد و نسیم صورتت را نوازش می کند حق داری به من می گویی خوب آمد بر سرش آنکه فریاد زد تاوان قلدار بازیش را شلاق خورد فریاد می زنی آزادی مرده برابری مرده انسانیت مرده حق داری اینگونه می زنی فریاد با ایمان و با سماجتی عجیب می خواهی بگویی که من نیستم انسان عشق من یا عشق آن که در دخمه های سیاه مثل گنجشکی پاک و خونا آلود زیر شکنجه می کند جان فریاد زن فریادزن بگو که من حیوانم ، شرم مکن بگو ، نیستم من انسان. ___________ برادران من به پاخواستند فریادشان همه این بود آزادی برابری و درخون نشتند چرا که گوسفندان را انسان های خواب آلود می پنداشتند می پنداشتند که گر فریاد انسانیت آواز آرند از خواب هزار ساله خلق ،به هشیاری سر برآرند چنین نشد و برادران من در بند کفتاران آویزان باژگون به دارشدند. + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 17:9 توسط ایوب |
|
| ||||||