|
خاكش شده باطلاقي از خون كهنه جوانه ها جنگل ، پژمرده ، روزش هميشه بي آفتاب هر دم شبح تاريكي زاده مي شود جنگل دست اندر كار جوانه مي شود درخت پير جوانه مي زند ابر سياه ، سياه تر مي شود. جوانه اما ، حريص تر مي شود چشم باز مي كند به هر سو به سوي حقيقت روانه مي شود به چشمه ي زلال مي رسد، بر آن نوشته اند: خطر ، خطر ، اين آب آشاميدني نيست به ابر ها مي رسد بر آنها نوشته اند: خطر ، خطر ، عبور جوانه ها ممنوع است به درختش باز مي گردد و شبح در انتظار اوست خطر مكن ديدار نور و نوشيدن از چشمه را اخطارت مي دهم جوانه ي بازيگوش (شبح با او اينچنين مي گويد) من به دنبال زلالي هايم من سبزي بايد بگيرم از آفتاب تو كيستي؟(جوانه مي پرسد) _ من سلطان تاريكي هايم سلطان خواب اين جنگل سلطان پيروز از نبرد آفتاب سلطان باطلاق هاي هزار ساله سلطان سكون . سلطان پژمردگي هستم انديشه ي چشمه و آفتاب مكن اي جوانه بازيگوش جوانه مي گويد: من اما نور را مي بويم نور را مي خواهم من آب چشمه را مي خواهم بنوشم _اسباب پژمردگي و خاموشي مهياست(شبح مي گويد) خواب جنگل را آشفته مي كني ، جوانه ي عصيان كار خاموش باش و پژمرده ، اخطارت مي كنم جنگل آرام را غوغا مكن ، هوا را طوفاني مكن پند جنگل را بشنو ، بي هوده نمي گويد درختان سياه و گنديده زمزمه مي كردند: خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت شو اين بانگ مكرر ،بر لب هاي خشكشان بود در كناري تاريك ،كنده اي سوخته ، فرياد ميزد : فرياد زن. پرواز كن. بجنگ چشمه از آن ماست ، آفتاب نيز براي چشمه و آفتاب بايد به پا خواست براي جوانه هاي ديروز و آينده كه مي ميرند حرف اين گنديده ها رو دور بنداز ،آفتاب شو ، چشمه شو، مرد رزم شو شبح آمد ، با كبريت و قيچيش در دست جوانه همه فرياد شد، پرواز كرد و مرد رزم شد + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 20:33 توسط ایوب |
|
| ||||||