|
چه شادان به سوي هدفت مي ري. مي خواي با فقر و ظلم و تبعيض بجنگي. مي دوني كه راهت از سلاخ خونه ي دشمنات مي گذره . با اين حال چه شادابي حتي وقتي به سوي مرگ در حركتي. راستي اگه همه مثل تو مهربون و ايثار گر بودن چي مي شد؟؟ جون من يه خورده وايسا با هم بريم. ولي نمي دونم چرا وقتي معصومانه مي خندي من مي خوام گريه كنم!!!! تقديم به دوستي كه قراره با هم بريم مقتل باران مي بارد اما قطره ها دور از همند آسمان سياه روزنه هاي آبي دارد سبزه ها زرد و خشك وسست بسوي سبزي و شادابي اما طعمه ي كركس ها خواهي شد. ++++++++ در تاريكي مطلق رنگ بي معناست و تو خود را كور مي پنداري جادوگر مي گويد: اين هم حقيقت محض آنچه مي بيني نامش زندگي است باغ سرسبز فردوس آنسوي زندگي است سبز ه هاي زنده و خرم را خواهي ديد بعد از مرگ اينچنين جادوگر سال هاست خون سبزي را مي مكد روح جنگل را زيبايي را ، زندگي را مي كشد. تو كوري در تاريكي و تقصير تو نيست چيزي نمي توان ديد وقتي نور نيست. +++++++ قطره ي نور از روزنه ي آسمان سياه با شتاب يك رعد از آسمان به زمين آني روز مي آفريند براي تو و مي ميرد تا سبزه هاي زرد و سست را ببيني تو چهره ي جادوگر كلاش را بيني بهشت سياه و پژمرده ات را بيني گل ها و دوستي ها ، رنگها را بيني تو لحظه ي كوتاه عمرِ قطره را چشم هايت را نبند ، قطره دشمن نيست حقيقت را در آن لحضه خواهي ديد گوش كن : قطره دشمن نيست ، دشمن نيست +++++++ مرگ قطره زايش يك لحظه روز است شكوه قطره همه نور اين تاريكستان است با خود مي گويد قطره ي زرين نور اگر مردم همه قطره مي بودند: سبزه سبز مي شد ، جادوگر بيچاره مي شد روز مي آمد ، روز مي آمد ، روز مي آمد. + نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 22:38 توسط ایوب |
|
| ||||||