|
اين داستان رو تقديم مي كنم به تمام كسانيكه خودشون رو فدا مي كنن براي بيان راز حقيقت زندگي از پيش در جهد بودم كه اين داستان رو به شكل شعر يا قطعه ي ادبي بنويسم . اما خيلي طولاني بود و از توان من متاسفانه خارج بود. اميدوارم لذت ببريد راز حقيقت زندگي توي يه سرزميني يه شهر بود . هر سرزمين براي خودش خصوصيات زيادي داره . اين سرزمين هميشه تاريك بود . مردم از گوش هاشون براي درك خود و شهر و همشهريهاشون استفاده مي كردن. تقريبا هر ساعت يه نفرشون نوراني مي شد و از چشماش نور بيرون ميزد. البته خان اين قبيله هم، دستش گاهي برقي ميزد. خان خيلي چيزها رو مي فهميد و قانون گذاري مي كرد. به مجرد اينكه نور از چشم كسي بيرون مي جهيد خان با دستش اونو نوازشي مي كرد . مردم بر اين باور بودن كه خان نيرويي اهورايي داره و مي توني خيلي ها رو تو خودش فرو كنه. يعني مي تونه باهركي كه ازش خوشش بياد يكي بشه و تمام ديوارهاي جسمي و روحي رو از بين ببره و با اون يكي بشه. نوجوون ها خيلي داستان و افسانه از حقيقت زندگي شنيده بودن. شنيده بودن كه اگه نور باشه مي تونن از چشماشون هم استفاده كنن و اونوقت مي تونن به زندگي جاودانه برسند. رضا كه پسر باهوشي بود هميشه به دوستاش مي گفت نبايد فقط داستان گوش بديم بايد بريم دنبال حقيقت زندگي. هميشه مغز رضا پر از سوال بود . مثلا مي پرسيد : تو سال يه بار بارون مياد چرا پدرهامون هميشه خيسن؟؟؟ تو سال هميشه يه بار بارون مياد ولي مادرهامون هميشه خيسن.!!!!!! شب ها هميشه صداهاي عجيبي از پشت كوه ميومد. خان مي گفت اينها صداي غول هاي آدم خاره كه سال هاست منتظرن تا ما بريم تو شهرشون و ما رو بخورن و مجبور به كارمون كنن. خان مي گفت كسي كه به صداي اونها گوش بده جادو مي شه و به طرف اونها كشونده مي شه. ولي رضا خيلي كنجكاو بود. دوست داشت براي يه لحظه گوش بده ولي مي ترسيد براي همين پاهاشو به طناب بست و وقتي توي رخت و خوابش دراز كشيد به صدا ها گوش داد . شب اول خيلي ترسيده بود ولي زود خوابش گرفت. شب هاي زيادي همين كار رو مي كرد و يواش يواش داشت مي فهميد ديوها چي مي گن. داد مي زندن نه. نه . كمك كمك. رضا پيش خودش فكر كرد كه ديوها از گرسنگي همديگه رو مي خورن و اين صداها از همون قرباني ها بلند ميشه. اما يه صدايي ديگه بود كه هر مرتبه يه كلمه مي گفت . رضا پسر باهوشي بود كلمه ها رو نوشت . كلمه ها رو در هم آميخت و اين جمله درست شد: من حقيقت زندگي را مي دانم. بلافاصله به دوستاش گفت رفقا به من اعتماد داريد؟ همه گفتن آره رضا گفت مي خوام ببرمتون پيش كسي كه حقيقت زندگي رو مي دونه مياين؟ همه گفتن آره. در همين زمان بود كه خان در رسيد و گوش و زبان رضا رو با خودش يكي كرد. جوون ها فهميدن كه خان هم حرف هاي رضا رو قبول داشته و به دنبال رضا راه افتادن. رضا خيس شده بود. ولي به راهش ادامه مي داد. به اونطرف كوه رسيدن ديدن كه آسمون پر از دكمه هاي نورانيه. يه جورايي هم يه طرح از همديگه مي ديدند و خيلي مشتاق شده بودند بدونن اينا چين؟ چند ساعتي به راهشون ادامه دادن كه زير پاهاشون صداي شكستن استخان بيداد مي كرد تو افسانه ها معروف بود كه ديوها درسته آدم ها رو قورت مي دن ولي اجساد تقريبا سالم بودن . جوون ها فكر كردند كه ديوها خون آدم ها رو مي خورن و ميندازنشون كنار. و مرتب همه لعنت و نفرين مي كردند ديوها رو و البته خيلي هم ترسيده بودن. اون شب اصلا صداي زجه نيومده همه تعجب كرده بودند كه ناگهان متوجه شدن كه رضا تو باتلاقه . همه فرياد گريه سر دادن . توي اقسانه ها شنيده بودن كه كسي كه توي باتلاق گير مي كنه امكان نداره بتونه از باتلاق بيرون بياد. مرتب داد ي زدن رضا تلاش نكن راحت و آسوده فرو برو . آسوده بمير و ... ولي رضا گوش هاشو از دست داده بود و توي اون لحظه به كل افسانه ها رو فراموش كرده بود . علف ها رو دونه دونه گرفت و از باتلاق بيرون اومد . همه گفتن اگه مي تونست حرف هاي مارو بفهمه حتما الان خفه شده بود. به طرف صدايي كه مي گفت من مي دانم حركت مي كردند تا به يه جايي رسيدن كه درختي عجيب كه چوبش محكم بود و اصلا شاخ و برگي نداشت . توي اون يه مردي بود كه مي گفت من مي دانم. مردها ازش پرسيدن تو راز زندگي رو مي دوني؟ مرد جواب داد آري. مردا همه با خواهش و هيجان از او پرسيدن كه به ما بگو. پيرمرد گفت: تا ساعتي ديگه نور بزرگي از آسمان به زمين خواهد تابيد. نور دشمن شما نيست. و حتي موجود زنده اي هم نيست. فقط شما موجود زنده هستيد. اما شما با كمك اين نور مي توانيد راز حقيقت رو پيدا كنيد.... تو همين لحظه خان اومد و ساقه هاي درخت رو شكست و با دست نورانيش به پشت پيرمرد زد و گفت خوشحالم كه تو هنوز زنده اي تو اگه باشي زندگي براي من سخته اما اگه با من يكي بشي زندگي جاودانه خواهي داشت. اما ديگه صدايي از پيرمرد بلند نشد . تنها از جانب پيرمرد صداي شرشر آبي ميومد. خان گفت شما مردها به حقيقت رسيده ايد و تا چند دقيقه ديگه اونو خواهي ديد. اما من يك افسانه شنيده ام كه اين نور جز جادو هيچ نيست. اگر حرف منو باور نداريد به اون خيره بشيد و ببينيد چه چيزي در اون نهفته است كه رازي رو براي شما برملا كنه!!! ناگهان از دور نوري شديد به چشمان مردها دميد. همه به اون خيره شدند. همه خشكشون زده بود. ولي رضا كه نه صداي پيرمرد رو شنيده بود نه صداي خانو بعد از يك لحظه به اطراف خود نگاه كرد. اول چشمش به سبزه زار و گل ها افتاد با ديدن رنگ شوري عجيب در او ايجاد شد. نگاهي به دوستاش كرد . ديد لاغر و مردني و خيس عرقي جاودانه هستند . به طرف شهرش نگاه كرد و فهميد كه اين شهر اونها تو يه غار بسيار بزرگ كه آسمونش رو سنگ پوشيده. چشمش به پيرمرد افتاد و ديد كه كه خونش بر زمين جاري شده و توي كمرش يه خنجر طلايي از جنس همون ساقه ي درخت بي برگ و ميوه بود . اين همه اتفاق حدود يه روز طول كشيد و نور داشت كم رنگ مي شد. تازه داشت همه چيز رو مي فهميد ، نگاهي به خان انداخت كه چاق و چله بود و توي دستش يه خنجر طلايي بود. فهميد كه گوش و زبونشو خان بريده و .... نگاهي به خان كرد ديد خان چاق و چله و يه خنجر نقره اي تو دستشه. اومد به طرف دوستاش بره كه خان جستي زد و با دست طلايي اش گلوي رضا رو نوازش كرد. رضا با تلاش خودشو رسوند پيش دوستاش چند بار دست و پاش و روي زمين زد تا دوستاش به دور و ور خود نگاه كنن و راز حقيقت زندگي رو بفهمن. اما وقتي دوستاش نگاه كردن چيزي جز دايره ي سفيدي نمي ديدن . از بس به نور شديد نگاه كرده بودند غير از نور يه هاله ي سفيد هيچي نمي ديدن. فقط صداي شرشري از رضا شنيده شد. پيرمردها سه گروه شدن بعضي هاشون گفتن اين نور فقط ما رو تسخير مي كنه و جادويي بيش نيست. و عده اي هم گفتن ما اونقدر به اين نور نگاه مي كنيم تا حقيقت رو بفهميم. و گروه سوم گفتن ما طبق افسانه الان با هم ديگه يكي شديم . خان حرف سه گروه پيرمرد رو تاييد كرد. + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 2:8 توسط ایوب |
|
| ||||||