|
براي خانواده ي عزيزم و فاميل گرامي ام !!!! سياوش جان گفت: هر چي باشه بزرگت كردن . خرجت كردن و ...... منم با عصبانيت گفتم سياوش جان!! كي به اونها گفته منو بيارن تو اين دنياي ِ لعنتي؟؟؟؟ سياوش جان هم بلافاصله اين شعر رو في البداهه گفت: آه مادر ، اگر آن شب شوخ چشمي نمي كردي!!! آه پدر، اگر آن شب شهوتت را نگه مي داشتي و به بالين مادر نمي رفتي امروز من در اين گندابه نبودم. ****** آخه ، كدام شوخ چشمي؟؟؟ كدام شهوت؟؟؟؟ شهوتي از سر ناتواني و خشم ؟؟؟!!! *********** ******** **** ** * خو نكردم به شب اگر چه در شب آغاز گشتم و شما را هيچگاه نستودم اگر چه به من زندگي داديد آمدنم ، جبري سخت تلخ بود به دنيايي كه شما ساخته بوديد ** پس از نابودي عشقتان با چنگال هاي خوني و لب هاي دشنام گو به شهوتي انديشيديد بي عشق و بي احساس براي كاميابي ِ خشمتان كه اينك من دستمايه ي شهوت شما بر شما و هر آنچه ساخته ايد تف مي كنم اشك هايم همه از قنداق تا كنون دشنامي بوده است بسان خون كه خون من هرگز پاك نيست سرشار از عصيان و فرياد و كفر ** فرياد ِخنده ي شما هنگاميست كه همخونتان به جوبي افتاده باشد و رزم را تنها با هم بندي هاي ِ خود مي بينيد خون به ارباب مي دهيد و جاي آن خون ِ هم بندان ِ خود را مي خوريد كه زندان بان ، زالوي ِ جان و عرق ِ شماست دريغا كه من خونخواه خون شما هستم خون ، خون ، خون موجب شما بوديد كه من خوني ام وگرنه ، من كجا و خون كجا؟ !!!! عشقي در قلب من نمانده است بود ، اما ديگر نمانده است چرا كه نفرت از شما از شهر شما از تاريخ شما گذشتن از زمين و زمان را مجابم مي كند با صداي هوهوي ِ جغدها، شب بيدار شدم كه هوهو جز لالايي ِ خواب آور ِ پيرزنان نيست مي خواهم با صداي گنجشكان ِ صبح بميرم هر چند آفتاب را خيلي دوست داشتم. + نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 6:47 توسط ایوب |
|
| ||||||