|
رفته بودم پارك. چند تا جوون ِ بي كار روي نيمكت ها نشته بودن و سيگار مي كشيدند و نگاه هاي بهت زدشون رو به آسمون دوخته بودن. ( انگاري به خودشون مي گفتن چه زود پير شديم). و چند تا پيرمرد داشتن با وسائل پارك ورزش مي كردند و انگار به فردايي روشن فكر مي كردند. جووني كه از بي كاري مي ناليد گفت: غروب دلگيريه . آفتاب داره مي ره باز شب مياد. بهش گفتم صبح كه آفتاب ميومد رفتنشو حس كردم. گفتم غصه نخور بلاخره يه كار پيدا مي شه، گفت آره چند سال منتظرم. به اميد خدا همين روزها يه كار پيدا مي كنم. گفتم مگه تا حالا به خدا اميد نداشتي؟ گفت بله ولي حتما حكمتي در كارش بوده. گفتم چه حكمتي ؟ گفت اين از سوال هاييه كه نبايد بهش فكر كرد. مثل اينكه خدا بوده و... آدم اگه فكر كنه ديوونه مي شه. گفتن نبايد به اين ها فكر كرد. بهش گفتم آره ، چون دو دوتا مي شه چهار تا، اگه يكي ادعا كنه پنج تا، تو نبايد به حرفش فكر كني و تنها بايد بپذيري، چون با منطقت جور در نمياد و....... ********************************* غروب گفتي كه آفتاب دور مي شود من از صبح مي دانستم اين ماجرا را _________________ اژدهايي را كه در توهم ساختند در آسمان ها از جهل عجبا ببين چگونه در حقيقت ِ حيات ِ ما زالووار بكار است. __________________ اثري از اژدهاي خون خوار ِ بي چهره جز در انعكاس ِ خوي هاي ِ پلاسيدشان نبود اينگونه شد كه پيامبرانتان تفكر را بر ماهيت دروغين خدايشان ، ممنوع كردند آري، نيانديشيدن را تجويز كردند چرا كه حقيقتي در كار نبود و انديشيدن به چيزي كه نيست جز به ديوانگي راهي ديگر نيست. هر گونه كه توخواهي مي تواني تعبير كني و هر گونه كه بخواهند مي توانند تغيير دهند چيزي را كه نيست. ________ انديشيدن خطر ديوانگي دارد و ممنوع است و نيانديشيدن و پذيرفتن، خريدن سعادت است چرا كه جز در توهم تو خدايي نيست. چرا كه منطقي نيست منطقي در كار نيست. + نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 17:20 توسط ایوب |
|
| ||||||