|
آزادی و برابری
|
تقدیم به استاد ارژنگ
غنچه های پوک صندوق گنج مینمایند
کفتار چهره ها زیبا رویانند
تا میرغضب را
در چهره ی پر نورشان به تماشا بنشینی0
بهترین مردمان
فرمان برانند بی هیچ سوالی
گردن کجانند
بر هر قدرتی که تحقیرشان کند
خم شدگانند
بر هر پستی که پستشان می خواهد.
@@
همه چیزی
بر خون استوار هست
آنکه خون می ریزد از طمع در ره معبود خویش
وآنکه خون می دهد در ره آزادی هم نوع خویش
حمایت معبود از خونخاران ذکر گوی
همان حمایت سرمایه از پولخوران زور گوی
خون نماد اقتدار حاکم و نماد مظلومیت طعمه است
و نماد زیباتین انسان ها
که جنگیدند با فریب
جنگیدند با فقر
با سرمایه
با بند
شمشیر خونین و قلب خونین
آهوی زیبا در دهان شیر
تو
بارها از تصویرش لذت برده ای
نگاه بچه آهویی زخمی به دوردست
نگاه فروتنانه شیر خیره بر چشمانت
اقتدار . طعمه . زندگی . مرگ
خوردن یا خورده شدن
حیات دشوار دیرینه سال جنگل
تو
بارها قانون را لمس کرده ای
نگاه معصومانه ی کودکی پیرهن پاره
خسته با رویی تکیده، تکیه بر دیوار داده
به گفته ی عکاس خیره شده در دوردست
عکاس با خود می گوید
چه هنرمندم من . چه اثری ثبت خواهم کرد
این عکس بعد از عصرانه برای ارباب من
وقتی که باشد سیر سیر
چه رمانتیک است دیدنش هر روز
چه صفایی می کند در دل با خویش
کودک اما تا عمر آن کاغذ
بر دیوار تکیه داده
با نگاهی معصوم
پیرهنی پاره
و چهره ای تکیده
تو بارها یکسره
از میلاد تا مرگ، فقر را چشیده ای.
اقتدار . طعمه . زندگی . مرگ
&&&&&&
با شمشیری غریب احساس پیوندی می کنم هردم.
خود نمی دانم که می جوشد از خشم یا درد
بر من این شمشیر پیدا نیست
اما تو می دانی استاد آن چیست.
من از قبیله سکوت نیستم
من همه فریادم به زندگی
من از تبار ناظران نیستم
من رزم کارم به زندگی
اما نمی دانم این آتش چیست در جانم
که ناگه سر می کشد از روح و جانم
در کوه دردم ،فریادی طغیان می کند
تا کی سرپوش بگذارم بر این دل جوشانم؟
در قلب من شمشیری به عصیان بر خاسته
بیرون بخواهد جهت بادست خونین می گیرمش
باز در سینه می فشارمش تا قب من درد.
در سینه آی استاد
طوفانی از آتش و تیغ بر پاست
زندگی در پیش چشمانم می پیچد به خود
نمی دانم از درد یا از شرم
مرا با او اعتنایی نیست
مرگ پنهان می کند خود را ولیکن
هر لحظه می پاید گام هایم را
مرا از او هراسی نیست
اما می دانم در کمین است او دائم
جایی با نیش عقربی یا ماری
در سفری از تصادف آهن پاره ای
یا که در خواب ایستد قلب از اعدام جانانه ای
من سر به تسلیم مرگ نیستم
من گرفتار اندوه پایان نیستم
خواهم که چنگ اندازم به مرگ
زان پیش تر که چنگ اندازد بر من مرگ
فریادی چون شمشیری آتشین به آسمان ریزم
این جهان یخ زده ی فریب خورده را به هم ریزم
سلاخ قاضی دهر را
میرغضب را به دار آویزم
زنجیر ها را از دست های پرپینه بر چینم
@@@@@
سنگی بر دلم
کوهی در برابرم
راه دشوار و ناپیداست
زنجیر خود منم
ساکت و ساکن منم.
در هر روز
هر دیروز
هر فردا
همه چیزی برای فریادی آنچنان آماده بود
هست
خواهد بود.
من نشسته به انتظار و نشسته در کمین من مرگ
به کدام هنگام باید بپا خیزم، استاد ارژنگ