|
آزادی و برابری
|
تو خيابون بودم كه بارون گرفت . دختر پسر هايي رو ديدم كه دست هم رو گرفته بودن و زير باران عاشقانه قدم مي زدند. يه ماشين پارك كرده بود و بارون رو بات خانواده تماشا مي كردن . از توي پنجره بعضيا تو خيابون نگاه مي كردن . اما گدايي اونطرف نشسته بود كه يه گليم پشمي هم داشت . اما گليمش از بارون خيس شده بود. و پتوشو رو خودش گذاشته بودو نشسته بود يه آتيش تو حلبي روشن كرده بود . رفتم پيشش و نشستم . من بي خبر بودم كه ممكنه بارون بياد و يه تيشرت آستين كوتاه پوشيده بودم. سيگار دراوردم و بهش تعارف كردم بر داشت . اونم گقت اگه مي خواي بيا زير پتو. پتو رو كشيدم رو خودم اما خيس ِ خيس شده بود. يسگار رو تا تهش كشيد . پاكت سيگار رو در اوردم و گذاشتم رو زمين و............... يه ساعتي پيش هم بوديم اما يه كلمه هم حرف نزد. اونجا بود كه ياد كارگراي كارخونه افتادم كه كار مي كنن . پدر خودشون رو در ميارن. كارخونه محصول مي ده. اما اونا فقط به اندازه اي حقوق مي گيرن كه زنده بمونن تا كارخونه رو بگردونن و سود اصلي كه از دسترنج كارگرهاست مي ره تو جيب صاحب كارخونه. مسئله مالكيت. لذت از زندگي و ...
سرود كارگران كارخانه ها
باران مي باريد و من مي رفتم
تا كه با خوشحالان دلي تازه كنم
بر سر تپه اي كوتاه نشسته دلگير
كشاورزي و ابر ها را مي زد ديد
_ هان كشاورز
چرا غمگيني؟
نمي بيني باران رحمت مي بارد بر دانه هايت
غمگساري؟
از زمين، فردا، رنج ات را سبز بر مي داري
كمرت خم شد ، شخم بسيار زدي
بس كه خم كردي كمر تا دانه كاري
مثل پيران تا شدي از بس ارس كردي
اكنون ، باران رحمت، از چه زانوي غم بغل كردي
شكر كن خدايت را كه بسي ناشكري كرده اي
_ بله آقا (در جواب كشاورز مي گفت)
اين زمين را من شخم زدم
روز ها سخت رنج برده ام
زير آفتاب چون همين باران عرق ريخته ام
اما اين باران براي من رحمت نيست
تو بگو اين رنج طاقت قرساي من از آن كيست؟
حاصل اين همه سختي من ، در جيب كه خواهد ريخت؟
وقتي كه اين زمين از آن من نيست
خدا را شكر كنم؟؟ آخر هيچ چيز ازآن خدا نيست
يا اگر باشد ، همه را به ارباب دندانگرد بخشيد
ارباب اكنون دست بر آسمان بر دارد
خوشحال و شاداب شكر نعمت را به جا آورد
حال آنكه اين همه را من از دسترنج خويش
كاشتم و ارس كردم محصول را بردم پيش.......
برو اي مرد جوان اينجا خوش نيست
تو به من درس شكر كردن مده ،مزن بر من نيش
_________
از دشت به شهر برگشتم و هنوز
باران مي باريد و مي خواند با شور
در فكر باران مي بودم كه اين رحمت پاك
بر زمين كشاورز مي باريد و كشاورز ناشاد
در راه گدايي ديدم مي خواند با خشم:
باران اي عذاب سرد بيخانمان ها
باران اي مرگ، اي ظالم ، برو جاي ديگر ببار
بخوان در دالان آنانكه خانه دارند، اينجا نخوان
برو اينجا نخوان، اينجا نبار اي ظالم نكبت بار
از ما بيخانمان ها عاجز تر نديدي؟ اي غدار
ننگ بر تو ، تفو بر تو، تف ننداز بر ما